عبدالله مستوفى
300
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
آن روز تا آخر وقت به اين صورت وررفتم . آخر وقت با دو نفر مأمور به خانه آمده ، براى آنها منزل و مهماندار معين كرده ، فردا و پسفردا ، تا يك هفته ، هر روز اول وقت ، نزد مميز حساب ميرفتم ، و صورت را از او ميگرفتم ، و جزئيات آن را با فهرست برواتى كه تحويل داده بودم تطبيق ميكردم . بالاخره ، روز آخر ، مأيوسانه و ظاهرا با حال خراب به منزل برگشتم ، البته مأمورين هم ، هرروز ، با من بديوان محاسبات مىآيند ، و با من برميگردند ، و آقايان رؤسا ، كه از پشت پنجره آمد و رفت مأمورين را با من مىبينند ، از اخم و عبوسى و بدى ظاهر حال من ، بخصوص در اين روز آخرى ، كيف ميكنند . فرداى روزى كه رسيدگى مصنوعى من به صورت حساب سرآمده بود ، نزد مميز رفته گفتم : در اين چندساله ، من مبلغ زيادى بقزاقخانه و بيوتات سلطنتى پول دادهام ، من حواسم متفرق است ، ولى آنچه در نظر دارم از اين بابتها چيزى بخرج اين حساب نظرم نيست ، ديده باشم . مميز گفت همينطور است كه ميگوئيد چيزى از اين بابتها در جزو بروات شما نبود ، كه بخرج حساب بيايد . يك دو روزى هم خود را با پردهء دوم اين كمدى مشغول كردم . يكروز صبح با ظاهر خوشحال و خرم و خندان ، بديوان محاسبات رفته بروات بىسوسهء ذخيرهاى را كه البته ديشب برحسب تصادف پيدا كرده بودم ، همراه بردم و با آبوتاب تمام ، قصهاى هم براى چگونگى پيدا كردن آنها نقل و كليه بروات را بمميز نمودم . مميز كه البته از جزئيات و مبلغ آنها بىخبر بود ، برخاسته به اطاق رؤسا رفت . بعد از برگشتن بروات را از من گرفت و فهرست داد و اينوقت بود كه حساب دستش آمده ، دانست كه اين بروات عينا به قدر همان باقى من ، بلكه در حدود دو سه هزار تومان هم زيادتر است . منهم اين فهرست را پهلوى صورت خلاصه حسابى كه چند روز قبل براى من فرستاده بودند گذاشته از در بيرون آمدم . مامورين هم البته همراه من آمدند . در راه به آنها گفتم منزل من منزل خود شماست هروقت و هرقدر بخواهيد آنجا باشيد ، از شما پذيرائى مىشود ولى بدانيد كه من باقى ندارم كه از اينراه شما در زحمت مطالبه باشيد . از فردا ديگر مأمورين را نديدم ، اين من بودم كه براى مطالبهء دو سه هزار تومان فاضل حساب و گرفتن مفاصا آقايان را راحت نميگذاشتم . يكروز يكى از آنها به من گفت شما در اينعمل حيلهء عجيبى به كار بستيد . گفتم با اشخاص مثل شما كه هيچ حساب سرتان نميشود ، جز اين راهى نداشتم . من در حساب حسن صباح را به چيزى نميشمرم . آيا عجيب نيست كه شما فكر كرده باشيد سر من كلاه بگذاريد ؟ ؟ ملا كريم هم روى شمسآباد است حاجى ناصر السلطنه در اين رفتوآمد بديوان محاسبات بيكار نمانده معاملهء ديگرى هم بهم بسته و آن فروش شمسآباد بود . شمسآباد يكى از دهات خالصهء با استعداد قم بشمار مىآمد كه در دوره مظفر الدين شاه نصيب حاجى ناصر السلطنه شده بود . در اين دوره به دو مشروطه داشتن خالصه آن هم خالصهاى كه مظفر الدين شاه